ناصر الدين شاه قاجار
103
شهريار جاده ها ( سفرنامه ناصر الدين شاه به عتبات ) ( فارسى )
آوردند حضور معرفى كردند . عكاس باشى ، عكس همه را هم انداخت . اسامى قونسولها و وابستگان آنها از اين قرار است : كرنت هربرت جنرال قونسول انگليس ، دكتر هىّ حكيم سركارى ، دكتر كالويل حكيم قونسول ، مستر اولم نايب قونسول ، ميكائيل مترجم . بستامو ، شبيه است به عصمت خانم ، چشمابرو ، رنگ ، كوتاهى قد ، اما اين چاق است . موسيو كيز قونسول فرانسه ، روژيه ، نايب ، اشيل مورا ، مترجم ، قونسول ايطاليا ، مسيو وارطان . قونسول ، حبيب مترجم . قونسول هولند كه در بوشهر مىنشيند ، او هم اينجا آمده بود موسيو آنكله انگليسى كه از تهران همراه آمده است . [ 349 ] خلاصه بعد از رفتن قونسولها ، قونسول و اتباع قونسول ايران را آوردند . بعد قدرى معطل شديم اخبار شد برويم زيارت . اسباب دير حاضر شد . بالاخره رفتيم به قايق نشسته مشير الدوله ، يحيى خان ، بودند رفتيم . سوار كالسكه شديم ، رانديم . نوكر كمى بود . همه زيارت و جاهاى ديگر بودند . گردوخاك زيادى بود . رسيديم به زيارت . امين الملك ، على رضا خان ، آقا على در زيارت بودند . زيارت كرديم نماز كردم . بعد توى ايوان چاى خورده ، قدرى پرتقال خوردم . دو ساعت به غروب مانده بود ، درى نقره ميراخور ساخته بود فرستاده بود كاظمين ، امروز ديدم . نصب كردهاند بعد سوار كالسكه شده ، به تعجيل رانديم ، به منزل ملّا عباس روضهخوان كه اصلش تهرانى است ، سالها است در كاظمين است ، ديده شد . خلاصه رسيديم منزل . رفتيم بالاى مهتابى . كشتى كوچكى ساخته بودند ، در كنار شط مىخواستند به آب بيندازند براى تماشاى او رفته بودم . والدهء شاه ، مادر عباس ميرزا زنها آمدند بالا . مادر عباس ميرزا ، چيز غريبى شده است . زرد و لاغر چشمها وقيده ، مثل اين است كه از كاسه مىخواهد درآيد . لاغر ، بيچاره دلم سوخت . قدرى صحبت از قديم شد ، بعد رفتيم پائين مادر عباس ميرزا مىگفت : هفت سال است به زيارت كاظمين نرفتهام ده سال است به كربلا نرفتهام . بسيار خباثت است . خلاصه شب شد شام خورده خوابيديم . . . enis روز شنبه دوم رمضان امروز ناهار را منزل خورده . بعضى كارها داشتم ، به ملتزمين ركاب انعام داده شد . قريب هفت هزار تومان به مدارس و ساير عثمانىها انعام داده شد ، به قدر پنج هزار تومان . بعد اسب حاضر شد . از در بالا سوار كالسكه شده رانديم براى مزار شيخ عبد القادر گيلانى ، و از آنجا به اردوى عثمانى بايد رفت . سردارى ماهوت سياه ،